X
تبلیغات
عشقولانه - جمله های زیبا
دوستای صمیمی و جون جونی

 

*عاشق تنها
  تنهايي را دوست دارم زيرا دروغي در آن نيست ...

  تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

*نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد ...
  نگاهم کرد در نگاهش بوي عشق را خواندم....
  نگاهم کرد دل به او باختم ....
  نگاهم کرد زندگي را به او دادم ؟...
  ولي بعدها فهميدم که فقط نگاهم کرد


*صدايت کردم از ژرفاي يک ياس
  به لحن آبي ونمناک باران
  نمي دانم شنيدي برگشتي
  ويااين بار نشنيدي ورفتي
  نسيم از جاده هاي دورآمد
  نگاهش کردم وچيزي به من گفت
  تو هم درانتظار يک بهانه
  از اين رفتار رنجيدي ورفتي
  عجب درياي غمناکي ست اين عشق
  ببين با سرنوشت من چه ها کردي


*ان لحظه که به شدت احساس  تنهايي ميکني
  مطمن باش يکي براي ديدنت لحظه شماري ميکنه

     (شکسپير)


*دو جمله ي زيبا ....
  1) اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي .
  2) لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق
  وصال هست و در وصال بيم فراغ

*يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه

  نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده....گفتم اگه بارون نيومد چي؟گفتي اگه

  چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش ميگيره....گفتم يک خواهش دارم:

  وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار.گفتي بهم چشم.حالا امروز من

  دارم گريه ميکنم نه آسمون ميباره و نه  تو  کنار مني

 

 * مرا ببخش زيرا وقتي کوله بار غمها و ناراحتي هايت را به دوش انداختم و آنها

    را ديديم.ديدم که اين غمها و دردها همان غمهايي است که من براي تو

    درست کرده ام

 

  *نمي دانم چي بنويسم تا  تو بخواني و از عشقم نسبت به خود براني.فقط مي

    نويسم دوستت دارم

 

  *عشق مثل آب مي مونه که مي توني توي دستت قايمش کني آخرش يه روز

  دستت رو باز مي کني ميبيني نيست.قطره قطره چکيده بي آنکه بفهمي اما دستت

 پر از خاطره هاست

 

 * يک شب يک ستاره از آسمون افتاد تو دستم بهم گفت دنيارو مي خواي يا عشق رو ؟ بهش گفتم   هيچ  کدوم.گفت چرا ؟آخه من يک عشق دارم که خودش يک دنياست،دوستت دارم

*و اما عشق...
  عشق يعني :چون خورشيد،تابيدن بر شب هاي دوست وچون برف ،ذوب شدن بر غم هاي دوست


*اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاك كنم.اگر اشك بودم

  مثل باران بهاري به پايت مي گريستم.اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را

  تقديم وجود عزيزت ميكردم.اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برايت

  مينواختم...ولي افسوس كه نه بارانم نه اشك نه گل و نه عشق اما هر چه

  هستم.......دوستت دارم

 

زیبارویی که می داند زیبایی ماندنی نیست پرستیدنی ست.(ارد بزرگ)


داستان عشقولانه گنجشك با خدا”

 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
 فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اينگونه مي

گفت :
مي ايد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنوم و
 يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارم .
سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
 با من بگواز انچه سنگيني سينه توست .
گنجشك گفت : لانه اي كوچكي داشتم آرامگاه خستگي هايم
و سر پناه بي كسي ام ، تو همان را هم از من گرفتي
 اين طوفان بي موقع چه بود ؟
چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟
و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست .
سكوتي بر عرش طنين انداز شد و فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود خواب بودي ،
باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند آنگاه تو از كمين مار پر گشودي .
 گنجشك خيره در خداي خود ماند .
خدا گفت : كه چه بسيار بلاها كه به واسطه ي محبتم ازتو دفع كردم
 و تو ندانسته به دشمني ام بر خواستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود .
...
ناگهان چيزي درونش فرو ريخت .
هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  88/01/04ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط ساناز و آيلين | 
 
http://www.javakhafan.7p.com example: JavaScript Codes


Javascripts


JavaScript Codes

JavaScript Codes